گل....
ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳۸۸  

دیگر نه پنجره ای دارم برای گذاشتنت

 نه قبری

گل .....

برای چه بخرمت؟؟؟!!!!

 

برای چه بخرمت

 



 
یزد ....شهر بادگیرهای بلند
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۸  

حس عجیبی ست وقتی پا به استان کویر میگذاری از همان ابتدا بوی کویر به مشامت می خورد. عجیب تر وقتی ست که پا در میان کوچه های  کاهگلی می گذاری و بوی کاهگل از خود بی خودت می کند. کوچه هایی با سقف های گنبدی شکل. باریک و تو در تو که در انها گم می شوی . نمی دانم از کجا شروع کنم از خانه لاریها با ان اتاق هی اینه کاریش ، از مسجد جامع و میر چخماغ  با ان معماری های ابی و فیروزه ای از بادگیرها بگویم یا از باغ دولت اباد . و یا برگردم به ایران باستان از زرتشت بگویم از حس ایرانی بودن در میان خاک های دخمه و چک چک و یا از خرازق با ان مهمان سرایش که از مسافران جاده ی ابریشم پذیرایی میکرده.

 میدانی یزد یعنی تاریخ ایران. در گوشه به گوشه ی شهر می توانی تاریخ قبل و بعد اسلام را حس کنی. پر شوی و به خود ببالی که فرزند ایرانی . این حس در وجودم  در جاده ی یزد به خرازق  با شنیدن سرود " ای ایران ای مرز پر گوهر/ ای خاکت سرچشمه ی هنر/ دور از تو اندیشه ی بدان /پاینده مانی و جاودان". به اشک تبدیل شد. اشکی که از سر شوق بر گونه هایم میچکید، اشکی که با دیدن تاریخ و حس اینکه تمام اجداد من در این خاک زندگی کرده اند و مرده اند و ذره ذره ی خاک دردل خود تمام تاریخ نسل ها را نگه داشته و شاید روزی از دل این خاک دوباره تاریخ زنده شود و لب به سخن بگشاید.

دخمه، یزد

یزد را با ان و بقیلا دو دوست فرانسوی ام همسفر شدم . در کوچه ها قدم زدیم و هر سه ارامشی که در از دل دیوار های کاهگلی  بر می خواست را حس کردیم . بهار اما در دل خرانق جور دیگری خود نمایی می کرد. صحرا و کوه هر سه زمستان را پشت سر گذاشته بودند و با فصلی تازه باز به این دور طبیعت سر نهاده بودند.

الان سه روز است که از یزد برگشتم و در تمام تنهایی هام به یزد و تاریخ ان فکر کردم و هر بار در دل تصمیم گرفتم که بار دیگر به یزد برگردم . به کویر به میان گنبدها و بادگیرها به میان خاک و گزو تاق و در دل شب و سکوت و کویر گم شوم.....

کوچه های یزد



 
رفتن و رفتن و رفتن...
ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٧  

.1 باید امشب بروم

باید امشب بروم

 باید امشب چمدانی را که به اندازه ی وسعت یک تنهایی ست بردارم

 و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست....

2. باید از این زیر زمین بروم . بروم جایی که هیچ کس مرا نشناسد.  جایی که بتوانم از تمام احساسات لحظه ای ام چه خوب و چه بد بنویسم و نترسم از اینکه خوب دیگران چه فکری می کنند. اصلا برای همین است که چند وقتی دستم نمیرود چیزی بنویسم. اما اگر از این زیر زمین بروم قول میدهم هر روز که نه اما هر وقت دلم یک کمکی هوای نوشتن به سرش زد امانش ندهم و بذارم هر چی می خواد بالا بیاره حتی اگه دلش خواست فحش بده . اگه برم جایی که کسی منو نشناسه دیگه مجبور نیستم خودم نباشم. دیگه مجبور نیستم همین سارای خوب و مهربون باشم. دیگه می تونم حرام زادگی مو که مدتی ست دارام با هاش زندگی می کنم را بنویسم. ازاد و رها.

3 .الان من با یه نفر دیگه هم خونه هستم. اگر من خودم ازاد و رها نباشم چطور می تونم به اون بگم که ما دو نفر هرگز ازدواج نکردیم ما فقط عاشق شدیم بعد با هم زندگی کردیم. چطور می تونم ادعا کنم که من همون سارای 1 سال پیشم و هنوز سر حرفام موندم.

راستش اصلا دلیلی نمی بینم که واسه دیگران بنویسم واسه بعضی دوستای دمدمی مزاجی که.... بگذریم. اصلا برام مهم نیست. من همینم. دیگه هم خسته شدم بسکه الکی مهربون بودم. من از اینجا میرم ... اما گاهی به این زیر زمین هم سری میزنم چون اینجا بود که اولین یادداشت زیر زمینی مو نوشتم. اولین زیر زمین تنهایی هام بود.واسه همین دوستش دارم. گاهی اگه شد ترجمه هامو میذارم . شایدم فکرامو .

4 .راستی سال داره باز نو میشه. درختا تو اصفهان جوونه زدند. اما من دلم عطر بهار نارنج کوچه های شیرازو میخواد.

دلم شیراز میخواد .....

ما میریم. سلمان قول داده... روز اول بهار..... به قول خودش ..... شیراز ِ من.

 



 
مهم نبود
ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٧  

هیچ چیز مهم نبود که او پیدایش شد

پیدا شدن اش هیچ مهم نبود که گم شد

فکر کردم باید هیچ چیز مهم نباشد

شاید پیدایش شود

 ولی نمی شد.....

یک چیز مهم شده بود  

    و همین کار را خراب میکرد......

 



 
واگویه......
ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧  

نه نوشتن یادم نرفته.... واسه نوشتنم وقت دارم اما.... چیزی نیست تا به خاطرش بنویسم یعنی هست اما من دستم نمیره تا بنویسم ... نمی تونم ... شاید واسه همینه که کلی وقت وبلاگ و بی مطلب گذاشتم و دفتر خاطرات روزانه ام سالانه شده.اما من کلی حرف دارم.... که یکی میشنوه بعد نظر میده و... شاید واسه همینه که نوشتنم نمی یاد... واسه اینکه یه جفت گوش اونار و گوش می کنند.... بعدم وقتی گفتی و راحت شدی دیگه احتیاجی به نوشتن تو وبلاگ و این بازیا نیست.

ما ادما فقط می خواهیم گاهی یکی بهمون گوش کنه... زیاد قضاوت نکنه .... زیاد سرزنش نکنه حتی تحسین هم نکنه فقط زنده باشه و گوش کنه این جوری وقتی خودتو خالی کردی وقتی خوب حرف زدی و خودت خودتو قضاوت کردی  بعد میتونی نفس راحتی بکشی و به زندگی نگاهی بندازی و بهش بگی ... خوب... من واسه بقیش امادم.

دلم میخواد از این زیر زمین برم.... دلم میخواد برم یه جایی که هیچکی منو نشناسه... می خوام مثل مولف نظریه های بارت بشم .... وقتی می نویسم بعدش بمیرم.... بی نام و نشون.....

شاید از اینجا رفتم رفتم یه جایی که بتونم بی سارا از افکار شیطانیم بنویسم. بدون مزاحمت پسوند " سارا".....

راستی  حال من خوب است..... ملالی نیست جز دوری خودم....



 
تنهایی
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧  

باز تو می روی و تنهایی می اید. رفیق خوبی ست برای تنهائیم. ما با هم کتاب می خوانیم. غذا می خوریم  فیلم می بینیم. می رقصیم. گاهی هم با هم سکوت می کنیم فکر میکنیم و برای خودمان نقشه می کشیم. گاهی هم برای تو. بعد هر دو منتظر می شویم تا تو از راه برسی. وقتی بیایی او میرود و تو جای همه ی تنهائی هایم را برایم پر می کنی.

زندگی ام معنای جدیدی پیدا کرده. ممنون که این تنهایی را به من دادی تا خودم را پیدا کنم.

دیالیکتیک تنهایی

«همه انسان ها در لحظاتی از زندگیشان خود را تنها احساس می کنند.و تنها هم هستند.زیستن یعنی جدا شدن از آن چه بودیم برای رسیدن به آن چه در آینده مرموز خواهیم بود.تنهایی عمیق ترین واقعیت در وضع بشری است.انسان یگانه موجودی است که می داند تنهاست و یگانه موجودی است که در پی یافتن دیگری است.   طبیعت او ، اگر بتوان این کلمه را در مورد بشر به کار برد که با «نه» گفتن به طبیعت خود را «ساخته» است،میل و عطش تحقق بخشیدن خویش در دیگری را در خود نهفته دارد.انسان خود درد غربت و بازجستن روزگار وصل است.بنابراین آنگاه که او از خویشتن آگاه است از نبود آن دیگری،یعنی از تنهایی اش نیز آگاه است. 

  جنین با دنیای پیرامون خود یکی است؛زندگی ی ناب خام است،نا آگاه از خویشتن.وقتی که زاده می شویم رشته هایی را می گسلیم که ما را به زندگی کور در زهدان مادر،جایی که فاصله ای میان خواستن و ارضا نبیست،پیوند می داد.ما این تغییر را چون جدایی و از دست دادن،چون وانهادگی،چون هبوط به دنیایی غریبه و خصم در می یابیم.بعدها این حس بدوی از دست دادن تبدیل به احساس تنهایی می شود،و باز بعد تر تبدیل به آگاهی:ما محکوم هستیم که تنها زندگی کنیم،اما محکوم بدان نیز هستیم که از تنهایی خویش در گذریم و پیوندهایی را که ما را با زندگی در گذشته ای بهشتی مربوط می ساخت،دوباره برقرار کنیم.ما همه نیرو هایمان را به کار می گیریم تا از بند تنهایی رها شویم.برای همین احساس تنهایی ما اهمیت و معنایی دوگانه دارد:از سویی آگاهی بر خویشتن است،و از سوی دیگر آرزوی گریز از خویشتن.تنهایی،این وضع محتوم زندگی ما،در نظر ما نوعی آزمایش و تطهیر است که در پایان آن عذاب و بی ثباتی ما محو می شود.به هنگام خروج از هزارتوی تنهایی،به وصل(که آسودن و شادی است)به کمال و هماهنگی با دنیا می رسیم.در زبان رایج این دوگانگی با یکسان شمرده شدن تنهایی و رنج انعکاس می باید.درد عشق همان درد تنهایی است.آمیزش و تنهایی مخالف هم و مکمل هم هستند.نیروی رهایی بخش تنهایی به احساس تقصیر گنگ و در عین حال زنده ما روشنی می بخشد:انسان تنها «به دست خدا منزوی شده است» تنهایی هم جرم ما و هم بخشودگی ماست.مجازات ماست اما در عین حال بشارتی است براین که هجران مارا پایانی است.این دیالکتیک بر همه زندگی بشر حکمفرماست.» 

 

از مقاله ی دیالکتیک تنهایی. نوشته اکتاویو پاز . ترجمه ی خشایار دیهیمی



 
"هم اورد" شعری از سیلویا پلات
ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٧  

به پیمان یزدان پناه به خاطر همه ی عصرهای یکشنبه و دوشنبه

 

لبخندِ ماه
شاید
به تو می‌مانست.
با همان احساس ِ
زیبا اما عصیان‌گرت.
 هر دو
انعکاسی از نورید
حفره‌های توخالی ِ ماه  اندوه ِ زمین‌اند؛
و چهره‌ی تو
ساده و بی‌تغییر.

و نخستین موهبت‌ات، سنگ‌ساختن همه‌چیز است.
در آرامگاهی بزرگ چشم می‌گشایم
تواین‌جایی
و در حالی که انگشتان‌ات را بر میز ِ مرمرین می‌کوبی؛
با کینه‌توزی زنانه‌ات،
اما نه‌چندان بی‌قرار،
به‌دنبال ِ بسته‌ای سیگار می‌‌گردی.
و آماده‌ای
برای جواب‌های دندان‌شکن.

ماه هم  بنده‌هاش را کوچک می‌انگارد.
اما روزهنگام
او هم مضحک است.
ناخشنودی‌های تو
از سویی دیگر،
آمیخته با مهربانی ِ همیشگی‌ات
از شکاف ِ صندوق ِ پستی از راه می‌رسد.
سپید و خالی،
و گسترنده هم‌چون گاز منواکسیدکربن.

هیچ ‌روزی
خالی از شنیدن ِ خبری از تو نیست.
هرجا هم که باشی،
حتی در حال قدم‌زدن در آفریقا هم؛
هنوز به فکر منی.

                                                                         سیلویا پلات

                                                                         برگردان : سارا ابراهیمی




 
به خاطر دوست داشتن
ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸٧  

به س.س

تو را به جای تمامی کسانی که نشناخته ام     

                                                    دوست می دارم

تو را به جای روزگارانی که نمی زیسته ام

                                                    دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم و گرمی  اغوش 

 

و برای خاطر نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن            دوست می دارم

 

                      به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

 



 
برای مرگ تنها بازمانده از دنیای کودکیم
ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٧  

امروز برای من روز خوبی نبود

روز بد تنهایی هم نبود

همه دورم بودند، تمام فامیل پدری ولی من در میان ان جمع احساس تنهایی میکردم. احساس وحشت که من هم از رگ و ریشه همین ها هستم.

امروز وقتی همه از قبرستان برگشتند همراهشان باز نگشت. انجا خوابید برای ابد و تمام بچگی و خاطراتم را به زیر خاک برد. شاید از بین ان جمع فقط من و سعیده و علی رضا و پوریا کمی جای خالیش را حس کردیم .و بقیه... ما بودیم که سالهای کودکیمان را در کنارش بزرگ شدیم و قد کشیدیم.ما بودیم که در ان حیاط کوچک که به وسعت دنیای کودکیمان بود زیر دو دخت نارنج  دویدیم و گاهی او ما را از پنجره ی بالا نگاه می کرد و گاهی از سر و صدایمان عصبانی میشد.

یادم هست که من چقدر به پیرزن علاقه داشتم و بدون دستان چروکیده اش ارام نبودم.و سعیده به بوی تن پیرمرد.تمام بچگی مان را در حیاط پشت حافظیه خاک کردم و تنها یادگار ان دوران ارامش را امروز در قطعه 32 قبرستان .بوی مرگ خیلی وقت بود که از چشمانش می شنیدم همان روز که امد و روبرویم نشست و ندانستم چرا اشک در چشمانش حلقه زد و من هم نا خود اگاه گریه ام گرفت ان روز حسی به من می گفت که این اخرین بار است که به خانه مان می اید.

 امروز وقتی خواستم از خانه اش بیرون بیایم مثل همیشه به طرف پله ها رفتم تا باز دستان چروکیده اش را ببوسم و خداحافظی کنم  چقدر دلم هوای ان دستان چروکیده را کرده بود ، اما نگاهم به پرچم های سیاه و گل های روبان مشکی افتاد و تازه یادم افتاد که نیست دیگر نیست. دیگر صدایش در گوشم نیست دیگر دستان چروکیده ای نیست.... نگاه گرمش نیست دیگر کسی نیست تا صدایش کنم پدر بزرگ نیست نیست نیست....

 

 

 

 



 
واگویه هایی در یک هوای گرم
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ امرداد ۱۳۸٧  

گفتم سنت عرف ..شرع... اما یادم رفت بگویم که همشان فقط نقاب تفکر پوچ ادمها هستند.و یک پشیزی هم برای هیچ کس اهمیت ندارد.اینها را می گویند تا خودشان را مخفی کنند می گویند تا دلیل موجه برای حرف هاشان داشته باشند... " سنت است" " شرع اینطور حکم می کند" " عرف این چنین می گوید" و همین ها را اگر بخواهند در راستای هدف خودشان انچنان تغییر می دهند که ......بگذریم ما دیروز به این سنت عرف شرع و همه چیز شعرهایی که گفتند تن دادیم. اما حالا هنوز هیچ چیز حل نشده حالا قانون جدید ابلاغ شده دوباره نه نه گفتن ها شروع شد. این کار را کردیم که مستقل باشیم اما انگار کسی اجازه ی رهایی نمی دهد. امروز حتی از دیروز هم احساس خفگی بیشتری داشتم . حالم هیچ خوب نبود نمی خواهم تقصیر را گردن کسی بیندازم. نه، اما حوصله ندارم. حوصله ندارم که با همه سر و کله بزنم .حوصله ندارم به همه جواب بدهم... نمی توانم صبر کنم. نه... اخر چرا باید صبر کرد من خستم و با اینکه دیروز وقتی ان کلمات عربی خوانده شد و همه هلهله کردند اما چیزی عوض نشده( البته شایدم شد چند نفر که تا چند لحظه قبل از هم رو می گرفتن از ان لحظه تحویل سال در اغوش هم فرو رفتند و من این قدرت کلمات عربی را در ان لحظه با تمام وجود درک کردم که قدرتش اینقدر عظیم است که یک بوسه ی زشت را به بوسه ای متبرک و پاداش دنیا و اخرت دار تبدیل می کند. و این خودش کلی کار بزرگی ست ) ولی هنوز کسی درک نکرد که از ان لحظه که من نمی فهمیدم چرا باید اتفاق بیفتد تا امروز که به قول خودشان قانونی شرعی و عرفی همه چیز انجام شده چه چیزی عوض شده باز که همان حرف هاست. باید انرژی داشته باشم. باید از جام بلند شوم من این کار رو می کنم فقط باید کمی صبور باشم همین....

همه می دانند

 همه می دانند

که من و تو از ان پنجره ی سرد عبوس باغ را دیدیم

و از ان شاخه ی بازیگر دور از دست سیب را چیدیم

همه می ترسند

همه می ترسند

 اما من و تو به درخت و اب و اتش پیوستیم و نترسیدیم

سخن از پیوند سست دو نام

و هم اغوشی در اوراق کهنه یک دفتر نیست

سخن از گیسوی خوشبخت من است

با شقایق های سوخته ی بوسه ی تو .......